تبليغاتX
حرفای در گوشی

پيام مدير


شما شاهدید من نوشتم اما درد جامعه رو نوشتم از سیاست زدگی و منجلاب سیاست متنفرم .
من فقط مردمم رو دوست دارم و فقط قطره ای از دریای مصیبت مردم خوب ایران اسلامی رو به بعضی بی آز و درد ها گوشزد میکنم .
گفتم که الف گفت دگر هیچ مگو درخانه اگر کس است یک حرف بس است

امكانات وبلاگ

اين صفحه را صفحه خانگي خود كنيد    ارسال نامه به مدير    اين وبلاگ را به علاقه مندي هاي خود اضافه كنيد

گفتگوی آنلاین

  RSS  

لوگوي ما


لوگوي دوستان

فوتبال حرفه ای

سایت ایران سهراب

یکی از پربیننده ترین سایتها ایران سهراب است با یک کلیک از این سایت پر محتوا میتوانید دیدن کنید.

تنها يك شب "كارتن خواب" شدم

از صداي نفس خودم مي ترسم ، از صداي نفس خودت مي ترسي و از صداي  نفس خودمان است كه هراسيده ايم و نفسمان در نمي آيد، جعبه فلزي كيوسك تلفن را در روز ، بزرگ و بي قواره بر پيكره شهر مي ديديم اما حالا چه شد كه انگار از هر چهار طرف ، اين فلز سرد لعنتي به پهلوي استخواني ما  رحم نمي كند و هي از هراس ما كه از تاريكي و سردي  و سوز بيرون رهيده و به اينجا پناه آورده ايم  دهن كجي مي كند  و زنگ صدايش را مدام به رخ مي كشد تا بيشتر بترسيم و بيشتر بلرزيم . انگار عقده  تمام  لگد خوردن از جوان ترهاي بي تاب صف هاي سال‌هاي عمرش  را دارد سر ما خالي مي كند. او جا تنگي مي كند و ما نفس تنگي. او با هر گردن كجي ما كه با نيمچه چرتي بر بدن سردش پرت مي شويم، زنگ صدايش را بالا مي برد و ما نيز صداي اعتراض مان به يكديگر را:
- خب  مثل آدم سرتو به يك  گوشه‌اي بچسبون كه هي گردنت نيفته و هي صداي اين آهن قراضه بلند نشه و بند دل ما رو پاره نكنه!


به گاه سختي، رفاقت پيشه كردن، سخت است. مي دانم، مي دانند و مي دانيم اما هرسه كم آورديم.

من روزنامه نگارم و ميل به تجربه كردن و بودن در لباس كارتن خواب‌هاي شهر را با خود به اينجا آورده‌ام. دوستانم اما هيچ گناهي ندارند و به اصرار من تن به اين بازي داده‌اند. دل و جرأت پوشيدن لباس پر از كرم و كپك كارتن خوابهاي ايران را نداشتم، حالا به سرم زده  اينجا، يك شب، فقط يك شب در لباس كارتن خواب‌هاي اروپايي، پز رفتن در لباس سوژه براي نوشتن از سوژه را بدهم اما دو دختر دانشجوي معماري  را چرا به اين ديوانگي بيهوده‌ام كشاندم؟
بسياري از روزنامه‌نگاران، براي نوشتن ازمرده شوري و  تن فروشي و ايدز و صيغه و چه و چه، ابايي از رفتن در قباي سوژه نكردند و تا انتهاي خط هم صبوري كردند و پس از آن بود كه  نوشته‌شان به دل نشست و آگاهي بخش تر از سوژه‌هايي شد كه تنها پشت ميزهاي تحريه، ساخته و پرداخته مي شوند.
اما اعتراف مي كنم، درست مثل همان روزي كه با يكي از همكارانم در روزنامه همبستگي، براي نوشتن از روزگار نكبت " زنان خياباني" بزك كرديم و به خيابان رفتيم تا خود سوژه شويم و سپس از سوژه بنويسيم  اما پاي هر ماشيني كه ترمز كرد، چند پا به عقب گذاشتيم، اينجا نيز كم آوردم.
نمونه روشن اين كم آوردن، درست در تاريك روشني كه روز مي رفت تا جايش را به شب بدهد، هويدا شد و همراهانم جدي نگرفتند:
- به گمانم قيد كارتون خوابي را بزنيم و بريم يك هتل يا مسافرخانه ارزون قيمت پيدا كنيم...ما اينكاره نيستيم...
اما قبل از آنكه پاريس را به مقصد شهر ساحلي " دو ويل" و با هدف كارتن خوابي ترك كنيم، كيف و كيسه‌هايمان را خالي از يورو كرديم تا به سرمان نزند كه ميان راه تغيير عقيده دهيم و اين سفر به يك خوش گذراني دلچسب در كنار دريا و لميدن در هتل و گپ‌هاي عبث منجر شود. يعني به همين راحتي راه تجديد نظر در تصميم وحشتناك مان را بسته بوديم.
 در ساعات اول  و پياده گز كردن‌هاي نخست، اصلا به روي خودمان هم نياورديم كه قرار بود سه ساعتي را در لباس گداهاي مدرن اروپايي، ظاهر شويم تا ببينيم ضجه‌زدن و ناليدن از سر سوز و گرسنگي چه كيفي را نصيب  مردان و زناني مي كند كه  با شكم سير و داغ  از كنار گرسنه‌ها و گدا‌هاي شهر عبور مي كنند.
اما باز هم چاره‌اي نداشتيم و بايد ادامه مي‌داديم چون بليت برگشت را از همان پاريس گرفته بوديم و براي آب و نان هم كارت‌هاي ديجيتالي بانكي را با خود نياورديم. پس گريزي نبود و بايد، گرمترين زمين نزديك به رودخانه و رستوران را براي نشستن انتخاب مي‌كرديم. ترس، حتي يك لحظه هم از دست و دل يخ كرده‌ مان رخت نمي‌بست. كمتر چشم در چشم مي شديم. آخر به همان سماجت و اصرار پيش از سفر شبيه نبود اين صورت هاي  سرد و مردد ما براي گدايي كردن و كارتون خوابي.
اما دست اول كه دراز شد، "سيل ووپله" را چنان با صداي گوش خراشم داد زدم كه هر سه خنديديم، آخر هيچ شباهتي به مفهوم" لطفا" يا كمك خواستن نداشت و انگار حريف مي طلبيدم براي دعوا. حالا ديگر خنده‌اي در گرفت كه ميل به كنترلش هم اگر بود، ناي آن نبود. سست و بي‌هدف روي زمين بوديم و بي سبب مي خنديديم. آخر راست و حسابي گرسنه شده بوديم و راست و حسابي هم هيچ پولي ته كيف‌مان نبود.
مثل قورباغه هاي گرسنه، با چشم هاي باد كرده ، باورمان شده بود كه براي نحيف‌ترين پشه هم بايد زبان را تا انتهايش دراز كنيم. خنده‌هامان  كمرنگ‌تر شد اما باز هم هيچ كس سكه‌اي توي‌ كاسه‌مان نمي انداخت. هر چه ما گرسنه‌تر مي‌شديم، آسمان تاريك تر مي‌شد يا شايد هم برعكس اين آسمان لعنتي كه تاريك مي شد ما گرسنگي مان بيشتر مي شد. هرچه ما بيشتر زار مي زديم، شتاب و ضرب آهنگ پاشنه‌هاي فلزي زنان بر سنگفرش راه بيشتر مي شد، يا شايد هم برعكس اين شتاب آنهاست كه ميل ما را براي از دست ندادن و آويختن به دامن هر رهگذري بيشتر مي كرد.
"دوويل" پراز كازينوهاي بزرگ و مشهوري است كه معمولا فرانسوي‌هاي  پولدار و مرفه، گذرشان حداقل سالي چند بار به اين شهر مي افتد. كساني كه رد مي شدند، غالبا پوست خزي بر شانه يا مارك مشهوري بر سينه داشتند. زمان زيادي لازم نبود تا باور كنيم كه نيازمنديم و چاره اي به التماس نداريم. ناخواسته قيافه حق به جانب به خود گرفتيم و انگار نه انگار كه تا همين يك ساعت پيش ما هم از كنار گداهاي اين شهر مستانه رد مي شديم، حالا طلبكار همه‌ايم كه چرا صداي هاي و هوارشان بلند است و گوشه چشمي به اين پايين نمي اندازند.
جزء برنامه نبود كه ريزريز بزنم زير آواز. اما زدم زير آواز و هنوز بچه ها داشتند غر مي‌زدند كه چرا از زير كار در رفتم و ديگر التماس نمي كنم كه ناگهان زن زيبايي با تمام بوي عطر و موهاي لختش آوار شد روي سرم،  سكه را كه انداخت  جلوي پايم يك قدم عقب رفت و  باصداي نرمي به تحسين ايستاد. هيچ از آواز ايراني‌ام نمي‌فهميد. اما لابد يك سوزي داشت اين صدا كه دلش سوخت و اندكي از پول نان شبمان را خيرات امواتش كرد. وقتي رفت بلند بلند خنديديم، آنقدر كه اشك توي چشممان جمع  شد و بعد هرسه گريه كرديم. صورتمان زشت و بد تركيب شد وقتي با گريه تصورتمان را براي هم بازگو مي كرديم كه اگر راستي مجبور به چنين كاري بوديم چه مي شد؟
هر سه فراموش كرديم كه من واقعي‌مان كدام است. شگفتا كه بي هيچ خنده اي تا انتهاي شب زار زديم و خوانديم تا شكممان را سير كنيم. شب كه با سوز و سرماي سخت‌اش از راه رسيد تازه فهميديم كه گدا‌ها خوشبخت‌تر از كارتن خواب‌ها هستند.
بيش از هشت يا نه جا براي كارتون‌خوابي عوض كرديم تا آنكه در انتهاي شب،  با عربده اولين مست بيدار شب ، بر بي جربزگي خويش معترف شديم، هنوز نگاهش به نگاهمان گره نخورد كه  پا از زمين كنديم و يك نفس دويديم . دويدني كه هرچه مي دوي،  بيشتر مي ترسي ، انگار تمام پاهاي عالم هم كم است براي در رفتن از ترس مبهمي كه هر بار سربر مي گرداني ، بي شك هزار بار جان مي دهي.  هيچ كداممان آنجا به فكر ديگري نبوديم انگار؟ هر كه مي خواست خودش را نجات دهد و معلوم است كه  در چنين اوضاعي هميشه ديگري مقصر است، هم از جواب دادن به غر هاي يكديگر نمي گذشتيم هم   از كارتن هاي سر راه  تا  بلاخره اينجا تنها مامن ما شد.
اينجا همان كيوسك تلفن خياباني است  كه در روز،  بزرگ و بدقواره مي بينيم اش بر پيكره شهر اما در شب، قواره اش براي پيكر بي نا و پاهاي بي رمق خيلي‌ها حقير است . صبح كه شد، دوباره مهربان شديم و با مانده سكه هايي  كه برايش زار زده بوديم ، خود را به چاي و قهوه داغي ميهمان كرديم و يك نفس خنديديم آنقدر كه اشك در چشممان جمع شد و بعد....
اگر چه  هنوز هم هر سه ما  با ياد آوري نگاههاي خيره و وحشتناك مردي كه در كيوسك چسبيده به كيوسك ما، يك دويدن هراس انگيز ديگر و يك اسباب كشي شبانه  ديگر را بر ما تحميل كرده بود، درست مثل همان شب ساكت مي شويم و  ديگر نمي خنديم اما حالا خودم هم از تصور شبي كه مثل گنجشك هاي خيس و ترس خورده ، در امتداد پياده رو ها، به سرعت باد مي پريديم و پاها يمان تا نزديك دهانمان بالا مي آمد، خنده ام مي گيرد  با طرح پرسشي ناگزير كه آيا واقعا ضرورت داشت يا
من اكنون جا زدم؟

 

عاقبت یه قشر مظلوم از جامعه که صداشون به هیچ جا نمیرسه

 

+| نوشته شده توسط مجید در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 21:19 
 

گفته می‌شود ۱۸ درصد خانواده‌های شهری رسما نان‌آوری ندارند اما بسیاری از آنها یا به کارهای کاذب مشغولند یا از راه کارهای غیرقانونی، مانند قاچاق و خرید و فروش مواد مخدر زندگی می‌گذرانند.

در شهرهای بزرگ هر روز شاهد هزاران کودک و پیر و جوان‌ایم که به نوعی مشغول به کارند بدون این که در چرخه‌ی اقتصاد کشور نقش مهمی بازی کنند، یا کارشان به معنای رهایی از فقر باشد.

 

هر شب در کوچه و خیابان، هرجا انبوهی زباله در انتظار ماشین‌های شهرداری تلنبار شده، عده‌ای را می‌بینیم که مشغول جدا کردن هر چیزی هستند که خریداری دارد؛ از پلاستیک و فلز تا کاغذ و نان خشک. این مشغولیت که به ظاهرا کاری ارزشمند در گردآوری مواد بازیافتی است، با بالا رفتن هزینه‌ی زندگی دیگر با صرفه نیست و رفته رفته به کارگاه‌های بزرگ واگذار می‌شود.

 

بسیاری از این افراد هم اکنون نیز کارگران کارگاه‌هایی هستند که این مواد اولیه را شبها با وانت جمع می‌کنند تا جای دیگری به فروش برسانند. جمع آوری مواد اولیه قابل بازیافت روزها نیز انجام می‌شود. در بسیاری از محله‌های شهر و در ساعت‌های مختلف روز صدایی به گوش می‌رسد که خریدار همه چیز است، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد.

 

در گوشه و کنار شهر هر روز هزاران نفر را می‌توان دید که به فروش چیزهایی مشغولند که یا نیاز عاجل شهروندان نیستند یا آنها را به راحتی از دیگر فروشگاه‌ها هم می‌توان خرید.

 

از فروشندگانی که در ازدحام چهارراه‌ها، پشت چراغ قرمز، یا در معابر پر رفت و آمد فال حافظ و گل و هزار شئی دیگر به مردم عرضه می‌کنند، تا پیرمردی که چند بسته کبریت بزرگ را روی کارتن کوچکی گذاشته و به عنوان «کبریت خانواده» می‌فروشد. یا مردی که با دوچرخه‌ای کهنه کمان پنبه‌زنی را از این جا به آنجا می‌کشد و معلوم نیست در خیابان‌هایی که اغلب ساکنانش در آپارتمان‌های کوچک زندگی می‌کنند و بر تشک‌های خوشخواب می‌خوابند، چه کسی به لحاف‌دوز و پنبه‌زن احتیاج دارد، و اگر داشت این کار کجا باید انجام شود؟

 

دستفروشانی که تمام سرمایه‌ی آنها به چند هزار تومان نمی‌رسد فراوان‌اند، هم در کوچه‌ها و خیابان‌های فرعی و هم کنار پیاده‌روها. مثل مردی که چند گلدان گل یا چند کیلو هندوانه و خربزه را با گاری از این کوچه به آن کوچه می‌کشد. و البته گاهی نیز صدای خواننده‌ی دوره‌گردی در کوچه‌ها می‌پیچد که ترانه‌ای قدیمی را آن طور که دوست دارد یا می‌تواند می‌خواند. «می‌دونستی که خاک فرش منه، رفتی نموندی ...»

 

گرچه کار برخی از این دوره‌گردان برای شهروندان سودمند است و وسایل راحتی را فراهم می‌کند، و برخی مثلا خوراکی‌های فصل را عرضه می‌کنند که به هر حال تنوعی می‌تواند باشد، اما اشتغال اغلب آنها را نمی‌توان کار نامید؛ این اشتغال نه در اقتصاد جامعه نقشی مثبت دارد و نه برای شاغلان امنیت و رفاه فراهم می‌کند.

 

مطابق اطلاعات مرکز آمار ایران تعداد جوانان ۲۰ تا ۲۴ سال که آماده‌ی ورود به بازار کار هستند بیش از ۹ میلیون نفر است. این در حالی است که به گفته‌ی محمد جهرمی وزیر کار و امور اجتماعی [روابط عمومی وزارت کار، ۱۵ مرداد ۸۶] طی دو سال از برنامه چهارم توسعه تنها ۲ میلیون شغل جدید ایجاد شده. همچنین ۷۵ درصد بیکاران ثبت نام شده در باشگاه کار فاقد مهارت هستند؛ بیکارانی که بخشی از آنها با شغل‌های کاذب روزگار می‌گذرانند، بیکاری‌شان پنهان می‌ماند اما فقرشان آشکار است.

 

+| نوشته شده توسط مجید در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 21:9 
 

تو قطره اي از وجود مني همچو شمعي كه رفته رفته آب مي شود.

 

 

 

 

 

 

غمگين كه ميشوم تو بلند ترين فرياد غم من هستي كه از آتشفشان وجودم بر ميخيزد. تو نماد احساسات درونيم

 

هستي .وقتي با دلم تنها نشسته ام تنها تو ياريم ميدهي. در همدردي با دلم كه لبريز از عقده هاي نگشوده است در دنياي حرفها وعلتها وقتي مملو از حرفم امافرصت آن ندارم كه خود اين درياي احساسات را بيان كنم .

 

وتو به خوبي ترجمان احساسات مني چون تو مي آيي پرنده اي هستم آزاد ورها كه ميتوانم از آسمان كوچك تو از گيسوان ابريشمين دوست سرازير شوم .

 

 تو تنها نشانه از درونم هستي. شايد ذره اي سوخته از وجودم كه به تحفه از روحم ميگيرد تا دستانم را كه  در خاموش كردن آتش دل مجروح شده مرهمي باشد.

 

آري تو ارتباط بين من وروحمي كه چون از درونم مي آيي مرا مي داني . ميفهمي ومن ميتوانم بر دامن زلال ومهربان او آرام گيرم.

 

+| نوشته شده توسط مجید در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 0:23