
شما شاهدید من نوشتم اما درد جامعه رو نوشتم از سیاست زدگی و منجلاب سیاست متنفرم .
من فقط مردمم رو دوست دارم و فقط قطره ای از دریای مصیبت مردم خوب ایران اسلامی رو به بعضی بی آز و درد ها گوشزد میکنم .
گفتم که الف گفت دگر هیچ مگو درخانه اگر کس است یک حرف بس است
من عشق را در تو
تا حالا فكر كردي از صبح تا شب چقدر مجبوري خودت نباشي
چقدر مجبوري كه احساساتترو به كسي نشون ندي
چقدر مجبوري به بقيه دروغ بگي تا خودتو قايم كني
چقدر مجبوري كارهاييرو انجام بدي كه هيچ لذتي برات ندارن
چقدر مجبوري كه از ترس نه بگي
چقدر مجبور شدي واسه كارايي كه اصلا برات لذتي نداشتن خودتو تو منگنه بذاري
چندبار خواستي گريه كني و نكردي
چندبار خواستي بخندي ولي نخنديدي
................
چرا ماها عادت كرديم اون جور كه خودمون دوست نداريم زندگي كنيم
چرا مجبوريم از ترس اين كه بقيه تاييدمون نكن كاراييرو بكنيم
................
همه اين اجبارا و بايد و نبايداا نميذاره شبااا راحت بخوابيم
خيلي وقته دوست داريم مثه يه بچه كه از دنيا غافل و تو دنياي خودش بخوابم
................
(ميدوني داشتم فكر ميكردم ما به اين طور زندگي كردن عادت كرديم (ترك عادت موجب مرض است.
.ولي خوب ميدوناد بگيريم احساساتمونو نشون بديم
اگه از دست كسي شكايتي داشتيم به يه روش خوب

به اون بفهمونيم
اگه ازمون نظر خواستن هموني رو بگيم كه باور داريم
براي هيچكس نقش بازي نكنيم
ياد بگيريم كه راحت بگيم نه
"اگه این خوشبختیه..نمیدونم!نمیدونم!!"
چقدر خوشبختم . نمی دونم فردا هم همین حس رو دارم یا نه؟
حتی نمی دونم این حسی که من دارم همون خوشبختیه یا چیز دیگه؟
اسمش مهم نیست . لمسش مهمه.
اونقدر خوشبختم که می خوام بی سوژه به سراغ رنگها برم.
کمپوزیسیون نمی خوام , به تناسب فضای مثبت و منفی کاری ندارم.
من امروز حتی به ترکیب رنگها هم کاری ندارم.
انگار که مستم.
گداي ميكدهام ليك وقت مستي بين كه ناز بر فلك وحكم برستاره كنم
مستم با شراب دست سازه خودم.رنگشو تو هیچ تیوپ رنگی نمی تونی
پیدا کنی.خودم توی پالت ساختمش.
می خوام روی بوم آب بریزم . میگن آب روشنائی می آره.
از گنجشگکی که هر روز صبح میاد دم پنجره اتاق خواستم که امشب
برام بخونه .ازستاره ها خواستم آسمون رو از همیشه نورانی تر کنند.
یه حس عجیب اومده سراغم.آشناست ولی تکراری نیست.
.دلشوره داره ولی چه دلچسبه ,این چه حسیه ؟ نمی دونم , نمی دونم؟؟؟
تا حالا فكر كردي از صبح تا شب چقدر مجبوري خودت نباشي
چقدر مجبوري كه احساساتترو به كسي نشون ندي
چقدر مجبوري به بقيه دروغ بگي تا خودتو قايم كني
چقدر مجبوري كارهاييرو انجام بدي كه هيچ لذتي برات ندارن
چقدر مجبوري كه از ترس نه بگي
چقدر مجبور شدي واسه كارايي كه اصلا برات لذتي نداشتن خودتو تو منگنه بذاري
چندبار خواستي گريه كني و نكردي
چندبار خواستي بخندي ولي نخنديدي
|
حقوق اين
وبلاگ محفوظ است و كپي از آن تنها با ذكر نام مجاز مي باشد |