
شما شاهدید من نوشتم اما درد جامعه رو نوشتم از سیاست زدگی و منجلاب سیاست متنفرم .
من فقط مردمم رو دوست دارم و فقط قطره ای از دریای مصیبت مردم خوب ایران اسلامی رو به بعضی بی آز و درد ها گوشزد میکنم .
گفتم که الف گفت دگر هیچ مگو درخانه اگر کس است یک حرف بس است
عدالت را از کجا بجویم؟از جوی های کثیف پایین شهر یا از کاخ های بالای شهر؟از میان زنانی که هر شب اسیر دست عدالت شوهرانشانند یا از سهمیه های کنکور؟.......
عدالت را به کدامین جوی آب بسپارم تا به گستردگی دولتم برسد؟عدالت را بر روی کدامین تنه درخت بنویسم که درختان شهر من همگی زخمی عدالتند ....... عدالت را از کجا خریداری کنم که قیمت نان و محبت با هم یکی نباشد؟عدالت را از کدامین دختر بپرسم که اسیر دست خودخواهی پدر خود یا سبکسری برادر خود نباشد؟
حق را از کدامین مغازه خریداری کنم که صاحب مغازه نگوید هنوز نرسیده ....... از دل پر درد کدامین مادر سخن بگویم که از فرزندش به لطف قانون و عدالت دور است ......
آری در دادگاه های خونین شهر من عدالت را با سکه های رنگین معامله می کنند ونان را با عشق ....... در شهر من معامله ها هرگز برابر نیست،جان در برابر عشق.سوز در برابر درد.رنگ در برابر شب ......
به کدامین سو پناه برم که کودکی از فرط گرسنگی در کنار جوی آبی تکیده و لرزان نیافتاده باشد؟.......
آری این جوی همان جوی آبی است که فرزندان بالای شهر من کنار آن می نشینند و شعر عاشقانه می گویند البته اگر از رنگ پول عشقی در دل آنها مانده باشد،آنها عشق را با ارز معامله می کنند و این تنها معامله برابری است که در شهر من تبادل می شود .......
شهرند؟بالا یا پایین؟حرفهای خود را به جوی پایین
می سپارند یا بالا؟ جواب پرسشم را از کدامین معلم
بپرسم هنگامی که دستهای خسته ی آنها از رنگ بی
عدالتی پر شده است و فکر و صداقت آنها به دیناری
بی ارزش فروخته می شود درست مانند افکاری که
به میله های زندان فروخته می شود.باز هم نا برابر!
کوچه های محبت را به برج های ننگین فروخته اند و نجابت معصومانه ی دختران را به کویر ....... و من در شهری زندگی می کنم که هر روز معامله های نا برابر در آن بیداد می کند،حال آن که شهر من پر است از دکترای اقتصاد و صنعت،در کدامین دانشگاه درس عدالت و مهر و محبت را می آموزند؟......
قطعا در شهر من چنین دانشگاههایی نیست،در شهر من علم را با ریال معامله می کنند،قیمت مهر نیز معلوم نشده درست همانند قیمت بنزین!
جویبارها مانند افکار جوانان شهر من خشکیده اند سرد و بی روح........
آزادی یعنی:فکر سرکوب عشق.یعنی:بهشت و جهنم.حرف اول:دین.حرف آخر:مرگ.
به چه کسی پناه ببرم که اینگونه
نباشد؟که عدالت را با رنگ روی
تابلوهای اتوبان نکشند......کمال در
روح و فکر باشد و عدالت در قلب
آدمی....... به چه کسی پناه ببرم که
کودکی را با بسته های فال و
خستگی دستانش نبینم و شراره ی پر
درد چشمانش تیشه به دل و قلب من
نزند ........ به کجا پناه برم که مهر
مادری را با مهریه او معامله نکنند؟
این مطلب رو با نا عادلانه ترین شکل نوشتم که پی ببرین
بی عدالتی یعنی چی ؟
یه سری عکس تو قسمت ادامه مطلب گذاشتم ببینید و نظر بدین.

هان! کجا با عجله؟
اندکی صبر نما
سر خود بالا گیر
نگهی بر گذر ابر نما
دل خود را پس گیر تو ز طوفان عبور که سیه چاله شب در پیش است
و در این طی طریق
هر کسی در گرو طرز نگاه خویش اس
اندکی صبر نما

گوش خود را به صدای پر سیمرغ رهایی بسپار
وقدمهایت را به تانی بردار
جامه فکر بپوش
جرعه ای مشورت و فکر بنوش
و سوالی به قدمهای نگاهت گره زن:
« به کجا می روی آخر؟ »
به کجا؟

بالاخره بعد از بیست دقیقه انتظار، یک تاکسی رسید و سوار شدم.
ـ سلام، خسته نباشید.
ـ سلامت باشی.
تاکسی حرکت کرد. توجهم به مناظری بود که از جلو چشمانم می گذشت. ساختمان بزرگ و شیکی از دور نمایان بود. از کنارش گذشتیم. بانک بود. راننده سری به نشانه تاسف تکان داد و در پی آن هر یک از مسافرین در باب ذم بانک و بانکداری در ایران، حرفی می زد که از درد دل آنها خبر می داد.
به چهار راه رسیدیم چراغ قرمز بود. تاکسی ایستاد و ما ملتمسانه شمارشگر قرمز را نگاه می کردیم. کودکی با موهای نامرتب و لباسی مندرس آمد و مشغول تمیز کردن شیشه جلوی اتومبیل شد.
راننده: بچه! شیشه رو کثیفش نکن!... نمی خواد بابا!... های!...
ولی پسرک به امید مقداری پول همچنان در حال تمیز کردن شیشه بود. راننده با عصبانیت پیاده شد و ناراحتیهای ناشی از مشکلات زندگیش را در گوش او خالی کرد. قطرات اشک آرام و بی صدا بر صورت خاک آلود پسرک جاری شد. چیزی نگفت. سرش را پایین انداخت و رفت.
چراغ سبز شده بود. بوق اتومبیل ها راننده را سر جایش نشاند. تاکسی به راه افتاد. ولی دل همه در چهار راه جا مانده بود. کسی چیزی نمی گفت. نگاهی به چهره خسته راننده انداختم. صورتش خیس شده بود. اما قطرات اشک هم آتش درونش را نمی توانست خاموش کند. همه در فکر فرو رفته بودند. شاید دنبال مقصر اصلی این ماجرا می گشتند. راستی مقصر کیست؟

|
حقوق اين
وبلاگ محفوظ است و كپي از آن تنها با ذكر نام مجاز مي باشد |