تبليغاتX
حرفای در گوشی

پيام مدير


شما شاهدید من نوشتم اما درد جامعه رو نوشتم از سیاست زدگی و منجلاب سیاست متنفرم .
من فقط مردمم رو دوست دارم و فقط قطره ای از دریای مصیبت مردم خوب ایران اسلامی رو به بعضی بی آز و درد ها گوشزد میکنم .
گفتم که الف گفت دگر هیچ مگو درخانه اگر کس است یک حرف بس است

امكانات وبلاگ

اين صفحه را صفحه خانگي خود كنيد    ارسال نامه به مدير    اين وبلاگ را به علاقه مندي هاي خود اضافه كنيد

گفتگوی آنلاین

  RSS  

لوگوي ما


لوگوي دوستان

فوتبال حرفه ای

سایت ایران سهراب

یکی از پربیننده ترین سایتها ایران سهراب است با یک کلیک از این سایت پر محتوا میتوانید دیدن کنید.

از همه حقیقت جویان و عدالت محوران اسلامی تقاضا داریم با قرار دادن این کدها در ابتدای وبلاگ ها و وب سایت های خود به محاکمه لینک دهند .

همچنین می توانید در بمب گوگلی محاکمه شما هم سهیم باشید . کافی است در وبلاگ ها و سایتهای خود عبارت - محاکمه - را نوشته و به سایت محاکمه لینک برقرار کنید.
عینا این نوشته را در لینک های وبلاگتان اضافه کنید :


محاکمه

+| نوشته شده توسط مجید در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 17:57 
 
حرفهایی خواهم زد که مرا بر سر یک دار بلندخواهد آویخت ...

کارهایی خواهم کرد که بگویم اینجا چه خبر است...

کارهایی که مرا خواهد کشت...

..........................................................................

  رنج يك فقير تنها رنج يك فقير نيست ، ويراني يك اجتماع است

  تا کی باید سر در گریبان فرو برد و دید و نگفت چرا مردم ایران به درد ترس دچار شدند مگر همین مردم ایرا ن حکومت سرتا سر وحشت و اختناق طاغوتی محمد رضا پهلوی رو ریشه کن نکردند مردم اسپانیا به علت گران شدن سوخت که ناشی از گرانی جهای این کالا بود اتوبان های این کشور رو بستند و کامیونهای خودشون رو پارک کردند ولی ما گوجه گران شد بنزین گران شد گوشت گران شد خانه گران شد گازوییل گران شد قند گران شد چای گران شد حقیقت گران شد آزادی گران شد اصلاحات گران شد . .. . . . .

حتی یک صدای معترض را بلند تر از در گوشی نشنیدم اولین نفر هم خود من ..............

میترسم از آن که راهی را آغاز کنم که پشتیبانانم گرسنه اند .

آنها در پی نان باشند و راه را گم کنند .

خدایا تو میدانی چه نیتی دارم...........

من نه میگوم به چرت و پرت های من توجه کنید نه میگویم به آن ها عمل کنید که نخواهید هم کرد فقط حرف من این است .....

چه کس گوید سیاست چون کثیف است

نباید دست بر دامان او زد

بسی این فکر ناپاک است هر دم

بیافزاید سیاهی را بر او صد

اگر بر گوشه عزلت نشینی

بد اسیری

اگر در فکر هم نوعت نباشی

 سخت پیری  

نباشد روز خوش بی دست یاری

که آدم ها علیلند بی نگاهش

مگر تاریخ انسان پاک تر بود

زتاریخ کثیف این سیاست

زبانم لال ولی باید بگویم

مگر یا رب کثیف است ای سیاهان

که دست یاریش هر دم به ما است

هر آن کس ذره ای پاکی بیابد

بباید با تباهی ها بجنگد

درونش گر بیابد ذره ای نور

بباید با سیاهی ها بجنگد

بی سیاست شهر ها ویرانه گردد

گر چه میگویم بسی هم

 با سیاست هم ازین ویرانه تر شد

که بس مردان عالم دست بستند

که نامردان به تخت اندر نشستند

به نام ننگ ودین آواره کردن

شکنجه با دل آزاده کردن

خدایا در رسان نور امیدی

که مردانت به کنج غم نشستند

 از خدا بخواهید فردا پیش خدا سربلند باشید والا..... ؟؟؟!!!

 

                                  

                  

+| نوشته شده توسط مجید در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 3:25 
 

کدهای اعلام نفرت از بهاییت :
برای پیوستن به جمع مسلمانان وفادار به اسلام و پیامبراکرم (ص) و اعلام انزجار خود از بهاییت کدهای زیر را برای لینک دادن به بررسی و نقد بهاییت در سایت و یا وبلاگ های خود قرار دهید .

+| نوشته شده توسط مجید در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 16:5 
 

ماه هاست که ديگر عمران صلاحي شعر نمي گويد! سيد علي مير فتاح غم نامه مي نويسد و گل آقاي ايران از شر زندگان بي خرد به دنياي مردگان سفر کرده؛ ديگر طنز سياه و سفيد طرفداري ندارد؛ ابراهيم نبوي طنز رنگي مي نويسد, طنز به رنگ اجتماع!

 ديگر ستون پنجم خواننده ندارد, ابراهيم زيدآبادي فراموش شده, روزنامه ها رنگي شدند و تلوزيون هاي رنگي آمد و مردم رنگي شدند و خرد مردم نيز رنگي شد!

ديگر طنز شيخ سعدي لطفي ندارد, کسي به ايرج ميرزا نمي خندد,ابولقاسم حالت اسمي است که در زبان ها نمي چرخد؛ جمال زاده را تنها در کتاب هاي ادبيات دبيرستان بايد يافت.

ديگر مردم به کمدي هاي صامت نمي خندند,

 راستش مردم ديگر کمدي هاي دوران صامت را نمي بينند!

امروز مردم به هزل مي خندند, به هزل سخيفي که نمونه اش را هر شب مي توان در رسانه ي ملي ديد! هر چه لوس تر بهتر! و هرچه سخيف تر دوست داشتني تر!

امروز مردم به لهجه مي خندند يا به حماقت و يا به حرکاتي که در خور انسان سالم نيست! امروز مردم اين را مي پسنند؛ طنز رنگي را!

امروز سروش صحت را همه مي شناسند, همه مي دانند, زندگي نامه ي شفيعي جم را از بر مي دانند, اگر ناخن انگشت سوم پاي چپ جواد رضويان بشکند, تمام مجلات مي نويسند؛ سالهاست که حميد لولايي بي کار نشده؛ چون مردم طنز سخيف را دوست دارند, چون امروز مردم طنز رنگي مي بينند!

شايد منصفانه نباشد اگر مردم را تنها مقصران مرگ طنز اصيل بدانيم؛ وقتي در کتاب هاي درسي ما «کباب غاز» طنزترين داستان است, وقتي که مجلات ما طنز را پس مي زنند, وقتي فلان کارگردان به جرم ساختن طنز (آنهم نه طنز سياسي بلکه طنز اجتماعي) محاکمه مي شود, وقتي که يک کايکاتوريست به خاطر يک نقاشي زنداني مي شود و يا يک روزنامه با يک مطلب طنز توقيف مي شود چه انتظاري مي توان داشت؟

وقتي سيد علي مير فتاح در کرگردن نامه مي نويسد: « اگر لوس و بي مزه و محافظه کار باشم بهتر از آن است که روزنامه تعطيل کن باشم», و يا ابراهيم نبوي در وب سايتش مي نويسد: «من حاضرم در روزنامه ي کيهان مطلب بنويسم و يا در سر چهارراه روزنامه بفروشم, اما اجازه دهيد به ايران بيايم!» خودتان در باره ي آينده ي طنز ايران قضاوت کنيد!

حتي خودي ها هم در اين وادي بي نصيب نمانده اند, کافي است در اسامي طنز هاي تلوزيوني چند سال اخير به دنبال اسامي خودي ها بگرديد تا ببينيد که طنز خودي هم اگر انتقادي باشد بي خودي تشخيص داده مي شود!

نمي دانم سرانجام اين غم نامه چه خواهد شد! ولي مي دانم اگر سبک و سياق مان همان باشد که امروز هست, پاياني تراژيک خواهد داشت, پاياني که نقطه ي انتهايي آن مرگ طنز است و مرگ سلايق!

 

    

+| نوشته شده توسط مجید در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 20:4 
 

                                           

«ما را همیشع ترسانده اند و همیشه در تب تند میهن پرستی نگهداشته اند. همیشه فریاد برآورده اند که صیانت ملی ما در خطر است. همیشه گفته اند که هیولایی در کمین نشسته است, و اگر دیر بجنبیم ما را می بلعد,از این رو مبالغ هنگفتی خرج کرده ایم. اما وقتی به پشت سر خود نگاه می کنیم می بینیم که همچو سانحه ای در کار نبوده و وجود مهالک عظماء, واقعیت نداشته است.

                                            ((ژنرال دوگلاس مک آرتور))

 

                                         

صبح که از خواب بیدار می شوی, می خواهی صبحانه تخم مرغ و گوجه بخوری اما چون تخم مرغ گران شده از خیرش می گذری, تصمیم می گیری گوجه سرخ کنی و بخوری اما یادت می آید که برایِ خریدنِ گوجه باید تا بقالیِ سرِ کوچه یِ رئیس جمهور بروی ولی مشکل اینجاست که کارتِ بنزینت کفاف نمی دهد, به روغنِ داغ شده که یادگارِ غذایِ دیشب است رضایت می دهی, ماهیتابه را روی گاز می گذاری ولی وای... گاز هم تمام شده, روسیه شبِ گذشته آخرین گالن های گازِ دریایِ خزر را هم استخراج کرده, با عصبانیت لگدی به گاز می زنی و ناچاراً نانِ سیاهِ لاستیک مانندی را برمی داری و چند لقمه می خوری, حواست هست که زیاد نخوری چون نان گران شده و خوردنش هم کلا برایِ سلامتی ضرر دارد(!), در حالِ خوردن نانِ لاستیکی هستی, تلوزیون را روشن می کنی تا کمی حال و هوایت عوض شود, هر شبکه را که می گیری گوینده در حال تعریف از وضعیتِ رو به بهبودِ کشور است و پیشرفت های عظیم علمی و اقتصادی! به نانی که در عزاییِ خوشبختی سیاه پوشیده نگاهی می اندازی و می خندی, همیشه تلویزیون آدم را به خنده می اندازد, حتی از S.M.S هایِ ۱۶ توماتی که بعضاً دریافت می کنی بیشتر.
+| نوشته شده توسط مجید در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 19:50