
شما شاهدید من نوشتم اما درد جامعه رو نوشتم از سیاست زدگی و منجلاب سیاست متنفرم .
من فقط مردمم رو دوست دارم و فقط قطره ای از دریای مصیبت مردم خوب ایران اسلامی رو به بعضی بی آز و درد ها گوشزد میکنم .
گفتم که الف گفت دگر هیچ مگو درخانه اگر کس است یک حرف بس است
از همه حقیقت جویان و عدالت محوران اسلامی تقاضا داریم با قرار دادن این کدها در ابتدای وبلاگ ها و وب سایت های خود به محاکمه لینک دهند .
همچنین می توانید در بمب گوگلی محاکمه شما هم سهیم باشید . کافی است در وبلاگ ها و سایتهای خود عبارت - محاکمه - را نوشته و به سایت محاکمه لینک برقرار کنید.
عینا این نوشته را در لینک های وبلاگتان اضافه کنید :
کارهایی خواهم کرد که بگویم اینجا چه خبر است...
کارهایی که مرا خواهد کشت...
..........................................................................
رنج يك فقير تنها رنج يك فقير نيست ، ويراني يك اجتماع است
حتی یک صدای معترض را بلند تر از در گوشی نشنیدم اولین نفر هم خود من ..............
میترسم از آن که راهی را آغاز کنم که پشتیبانانم گرسنه اند .
آنها در پی نان باشند و راه را گم کنند .
خدایا تو میدانی چه نیتی دارم...........
من نه میگوم به چرت و پرت های من توجه کنید نه میگویم به آن ها عمل کنید که نخواهید هم کرد فقط حرف من این است .....
چه کس گوید سیاست چون کثیف است
نباید دست بر دامان او زد
بسی این فکر ناپاک است هر دم
بیافزاید سیاهی را بر او صد
اگر بر گوشه عزلت نشینی
بد اسیری
اگر در فکر هم نوعت نباشی
سخت پیری
نباشد روز خوش بی دست یاری
که آدم ها علیلند بی نگاهش
مگر تاریخ انسان پاک تر بود
زتاریخ کثیف این سیاست
زبانم لال ولی باید بگویم
مگر یا رب کثیف است ای سیاهان
که دست یاریش هر دم به ما است
هر آن کس ذره ای پاکی بیابد
بباید با تباهی ها بجنگد
درونش گر بیابد ذره ای نور
بباید با سیاهی ها بجنگد
بی سیاست شهر ها ویرانه گردد
گر چه میگویم بسی هم
با سیاست هم ازین ویرانه تر شد
که بس مردان عالم دست بستند
که نامردان به تخت اندر نشستند
به نام ننگ ودین آواره کردن
شکنجه با دل آزاده کردن
خدایا در رسان نور امیدی
که مردانت به کنج غم نشستند
از خدا بخواهید فردا پیش خدا سربلند باشید والا..... ؟؟؟!!!


کدهای اعلام نفرت از بهاییت :
برای پیوستن به جمع مسلمانان وفادار به اسلام و پیامبراکرم (ص) و اعلام انزجار خود از بهاییت کدهای زیر را برای لینک دادن به بررسی و نقد بهاییت در سایت و یا وبلاگ های خود قرار دهید .
ماه هاست که ديگر عمران صلاحي شعر نمي گويد! سيد علي مير فتاح غم نامه مي نويسد و گل آقاي ايران از شر زندگان بي خرد به دنياي مردگان سفر کرده؛ ديگر طنز سياه و سفيد طرفداري ندارد؛ ابراهيم نبوي طنز رنگي مي نويسد, طنز به رنگ اجتماع!
ديگر ستون پنجم خواننده ندارد, ابراهيم زيدآبادي فراموش شده, روزنامه ها رنگي شدند و تلوزيون هاي رنگي آمد و مردم رنگي شدند و خرد مردم نيز رنگي شد!
ديگر طنز شيخ سعدي لطفي ندارد, کسي به ايرج ميرزا نمي خندد,ابولقاسم حالت اسمي است که در زبان ها نمي چرخد؛ جمال زاده را تنها در کتاب هاي ادبيات دبيرستان بايد يافت.
ديگر مردم به کمدي هاي صامت نمي خندند,
راستش مردم ديگر کمدي هاي دوران صامت را نمي بينند!
امروز مردم به هزل مي خندند, به هزل سخيفي که نمونه اش را هر شب مي توان در رسانه ي ملي ديد! هر چه لوس تر بهتر! و هرچه سخيف تر دوست داشتني تر!
امروز مردم به لهجه مي خندند يا به حماقت و يا به حرکاتي که در خور انسان سالم نيست! امروز مردم اين را مي پسنند؛ طنز رنگي را!
امروز سروش صحت را همه مي شناسند, همه مي دانند, زندگي نامه ي شفيعي جم را از بر مي دانند, اگر ناخن انگشت سوم پاي چپ جواد رضويان بشکند, تمام مجلات مي نويسند؛ سالهاست که حميد لولايي بي کار نشده؛ چون مردم طنز سخيف را دوست دارند, چون امروز مردم طنز رنگي مي بينند!
شايد منصفانه نباشد اگر مردم را تنها مقصران مرگ طنز اصيل بدانيم؛ وقتي در کتاب هاي درسي ما «کباب غاز» طنزترين داستان است, وقتي که مجلات ما طنز را پس مي زنند, وقتي فلان کارگردان به جرم ساختن طنز (آنهم نه طنز سياسي بلکه طنز اجتماعي) محاکمه مي شود, وقتي که يک کايکاتوريست به خاطر يک نقاشي زنداني مي شود و يا يک روزنامه با يک مطلب طنز توقيف مي شود چه انتظاري مي توان داشت؟
وقتي سيد علي مير فتاح در کرگردن نامه مي نويسد: « اگر لوس و بي مزه و محافظه کار باشم بهتر از آن است که روزنامه تعطيل کن باشم», و يا ابراهيم نبوي در وب سايتش مي نويسد: «من حاضرم در روزنامه ي کيهان مطلب بنويسم و يا در سر چهارراه روزنامه بفروشم, اما اجازه دهيد به ايران بيايم!» خودتان در باره ي آينده ي طنز ايران قضاوت کنيد!
حتي خودي ها هم در اين وادي بي نصيب نمانده اند, کافي است در اسامي طنز هاي تلوزيوني چند سال اخير به دنبال اسامي خودي ها بگرديد تا ببينيد که طنز خودي هم اگر انتقادي باشد بي خودي تشخيص داده مي شود!
نمي دانم سرانجام اين غم نامه چه خواهد شد! ولي مي دانم اگر سبک و سياق مان همان باشد که امروز هست, پاياني تراژيک خواهد داشت, پاياني که نقطه ي انتهايي آن مرگ طنز است و مرگ سلايق!

«ما را همیشع ترسانده اند و همیشه در تب تند میهن پرستی نگهداشته اند. همیشه فریاد برآورده اند که صیانت ملی ما در خطر است. همیشه گفته اند که هیولایی در کمین نشسته است, و اگر دیر بجنبیم ما را می بلعد,از این رو مبالغ هنگفتی خرج کرده ایم. اما وقتی به پشت سر خود نگاه می کنیم می بینیم که همچو سانحه ای در کار نبوده و وجود مهالک عظماء, واقعیت نداشته است.
((ژنرال دوگلاس مک آرتور))

|
حقوق اين
وبلاگ محفوظ است و كپي از آن تنها با ذكر نام مجاز مي باشد |